کاربران دعوت شده به این موضوع

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 18
Like Tree18Likes

موضوع: اشعار هیلا صدیقی

  1. #1


    قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی من درد مشترکم مرا فریاد کن
    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    -مرداد-۱۳۹۱
    محل سکونت
    انجمن پاییزان
    نوشته ها
    17,976

    ویترین مدال ها و افتخارات

    سپاس
    13,782
    سپاس شده 9,707 در 5,329 پست
    اطلاعات
    Khaste Hamrah aval
    اندازه فونت

    اشعار هیلا صدیقی

    هیلا صدیقی
    هیلا صدیقی در سال ۱۳۶۴ خورشیدی در تهران متولد شد و یکسال پس از آن به همراه خانواده به شهر استانبول در ترکیه مهاجرت نموده و تا اواخر سال ۱۳۶۹ در آنجا سکونت داشت. وی پس از بازگشت به ایران تحصیلات ابتدائی را آغاز کرد. در سال ۱۳۷۸ خورشیدی (سال اول دبیرستان) به عنوان یکی از دو دانش‌آموز به عضویت افتخاری کمیسیون فرهنگی شورای عالی آموزش و پرورش درآمد که تا پایان دبیرستان ادامه یافت.او با تاسیس
    انجمن ادبی نیستان در تابستان ۱۳۸۱ جوانترین دبیر انجمن فرهنگی، ادبی ایران شد. جلسات این انجمن تا بهار سال ۱۳۸۸ خورشیدی برگزار می‌شد. در همان سال سردبیر نشریه شهر بچه‌ها وابسته به شهرداری منطقه ۶ شد و در راه‌اندازی موزه منزل پدری دکتر شریعتی هم همکاری داشت. او دارای مدرک کارشناسی حقوق است.






    ویرایش توسط شیرین : ۱۳۹۲-۰۶-۱۶ در ساعت 15:06
    از تنهــاییت دلگیــر نبــاش..و هیــچ وقت آن را با کســی قسمت نکــن....
    مردم ایــن شهـــر تــن هــا دادند ..تا تنهـــا نمـــــانند....


  2. #2


    آخرین بازدید
    ۱۳۹۲-۰۴-۱۶ [ 12:54]
    تاریخ عضویت
    -مرداد-۱۳۹۱
    نوشته ها
    1,991
    سپاس
    36
    سپاس شده 292 در 228 پست
    اطلاعات
    Akhmoo Talia
    اندازه فونت
    با این تیکه از وسط یکی از اشعارشون شروع میکنم که خودم عاشقشم...

    هوا پاييزي و باراني ام من / درون خشم خود زنداني ام من
    چه فرداي خوشي راخواب ديديم ! / تمام نقشه ها بر آب ديديم !
    چه دوراني چه روياي عبوري ! / چه جستن ها به دنبال ظهوري !
    من و تو نسل بي پرواز بوديم / اسير پنجه هاي باز بوديم
    همان بازي كه با تيغ سرانگشت / به پيش چشمهاي من ترا كشت

    (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے این موضوع را پسندید.
    برای من بن بستی وجود نداره چون می دانم یا راهی خواهم ساخت یا راهی خواهم یافت.


    [SIGPIC][/SIGPIC]
    52548072908229554034.png کاربر روبرو از پست مفید Anita.H تشکر کرده است . (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے

  3. #3


    آخرین بازدید
    ۱۳۹۲-۰۴-۱۶ [ 12:54]
    تاریخ عضویت
    -مرداد-۱۳۹۱
    نوشته ها
    1,991
    سپاس
    36
    سپاس شده 292 در 228 پست
    اطلاعات
    Akhmoo Talia
    اندازه فونت
    از خاك سكوت آتش فرياد بسازيم
    من با تو و ما ميهني آباد بسازيم
    تا سيد ما باشد و ما عاشق ايران
    صد واقعه چون دوم خرداد بسازيم
    انديشه و علم و قلم اسباب بلوغند
    نسلي پر از انديشه آزاد بسازيم
    با پرچم اصلاح بر افراط بتازيم
    منشور برافراشته داد بسازيم
    صدها نفر اين مكتب صدساله نوشتند
    صدهاي دگر با همه آحاد بسازيم
    صد كوه برافراشته در راه نشيند
    ما تيشهاي از مكتب فرهاد بسازيم
    اين موج به پا خاسته دريا شود آخر
    دريا شده و ميهني آباد بسازيم

    (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے این موضوع را پسندید.
    برای من بن بستی وجود نداره چون می دانم یا راهی خواهم ساخت یا راهی خواهم یافت.


    [SIGPIC][/SIGPIC]
    52548072908229554034.png کاربر روبرو از پست مفید Anita.H تشکر کرده است . (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے

  4. #4


    آخرین بازدید
    ۱۳۹۲-۰۴-۱۶ [ 12:54]
    تاریخ عضویت
    -مرداد-۱۳۹۱
    نوشته ها
    1,991
    سپاس
    36
    سپاس شده 292 در 228 پست
    اطلاعات
    Akhmoo Talia
    اندازه فونت
    شبانگاه هست و با دستان بسته
    همه پل های پشت سر شکسته
    سرم را میکشم تا چوبه ی دار
    یکی در سوی آیینه نشسته
    ***
    شبانگاهی که سربازان درگاه
    به جرم یک خودی کشتن، خود آگاه
    مرا با دست بسته می کشیدند
    برای حاضران تا پای جاگاه
    ***
    گناهان مرا از سر نوشتند
    گِلی از من به دست خود سرشتند
    به من حتی ندادند سهمی از من
    برای خود درو کردند و کِشتند
    ***
    یکی که شکل من بود از در آمد
    نه از در،شایدم از من بر آمد
    فقط از لا به لای برگه هایش
    مصیبت های نسل من در آمد
    ***
    یکی دیگر شکایت از دلم کرد
    حکایت از هزاران مشکلم کرد
    نه از دیروز و امروز و نه از ما
    روایت از خیال باطلم کرد
    ***
    همه دیدند و گفتند و شنیدند
    در آخر هم به رای خود رسیدند
    به جرم قتل یک کودک خود آگاه
    برایم حکم اعدامی بریدند
    ***
    من و آیینه ها در ماتم شب
    همه جان ها گذشته از سر لب
    زبان وا کردم و از درد گفتم
    از آن جان ها که میسوزاند این تب
    ***
    گنه کردم، گنه کردم، گناه بی گناهی
    گناه ساختن روی تباهی
    مرا جنگ فلک از پا در آورد
    فلک،دریا و من هم مثل ماهی
    ***
    نه امشب، حبس من پیوسته بوده
    تمام عمر دستم بسته بوده
    نبوده راهی هرگز تا به مقصد
    اگر هم بوده مرکب خسته بوده
    ***
    دل سرخم سر سبزم فنا کرد
    سرم از تن حسابش را جدا کرد
    نباشد پای چوبه زیر آب است
    سری که هی دو دوتا، چهارتا کرد
    ***
    همان ها که مرا سرباز کردند
    سر از درمان زخمم باز کردند
    هر آن زخمی که ماند، گشت طومار
    همان ها وقت غم، سرباز کردند
    ***
    اگر مرده درونم روح کودک
    فراوان است از این مقتول کوچک
    میان سینه های مردم شهر
    مزارانی ست قد یک عروسک
    ***
    همه آیینه ها در هم شکستند
    نخ ناگفته ها از هم گسستند
    نگفتم آنچه که باید بگویم
    به دستم باز هم زنجیر بستند
    ***
    شبانگاهست و با دستان بسته
    همه پل های پشت سر شکسته
    سرم را میکشم تا چوبه ی دار
    یکی در سوی آیینه نشسته

    (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے این موضوع را پسندید.
    برای من بن بستی وجود نداره چون می دانم یا راهی خواهم ساخت یا راهی خواهم یافت.


    [SIGPIC][/SIGPIC]
    52548072908229554034.png کاربر روبرو از پست مفید Anita.H تشکر کرده است . (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے

  5. #5


    آخرین بازدید
    ۱۳۹۲-۰۴-۱۶ [ 12:54]
    تاریخ عضویت
    -مرداد-۱۳۹۱
    نوشته ها
    1,991
    سپاس
    36
    سپاس شده 292 در 228 پست
    اطلاعات
    Akhmoo Talia
    اندازه فونت
    ببین بابا کنار قاب عکست ، دوباره رنگ دریا را گرفتم

    دوباره لا به لای خاطراتم ، سراغ بوی بابا را گرفتم

    سراغ خنده های مهربانی ، که بر روی لبت پروانه میشد

    میان سیل نامردی برایم ، فقط آغوش تو مردانه میشد

    غبارخستگیها ر اکه هرشب ، دم در، از نگاهت می تکاندی

    همیشه فکرمیکردم که دردل ، تمام بار دنیا را نشاندی

    دوباره دیر میکردی و شبها ، کنار تخت خوابم می نشستی

    منوتصویریک خواب دروغی ، تو با بوسه غمم را می شکستی

    ترا می دیدم از لای دو چشمم ، که روی صورتت جای ترک بود

    دوباره قصه تردید و باور ، دوباره سهم چشمانت نمک بود

    تو بودی و خیال آسوده بودم ، که تو فکر من و آینده بودی

    تومیگفتی سحرنزدیک اینجاست ، و بر این باورت پاینده بودی

    ببین بابا که حالا از سر ما ، هزار و یک وجب این آب رفته

    از آن وقتی که رفتی چشم تقویم ، به پای راه تو در خواب رفته

    ببین حالا شب و تنهایی و درد ، که چشمان مرا تسخیر کرده

    سحر جامانده پشت این هیاهو ، بگو بابا چرا تأخیر کرده ؟

    شبی در کودکی خوابیدم وصبح ، تمام آرزو ها مرده بودند

    تمام سهم من از کودکی را ، به روی دست بندت برده بودند

    ترا بردند از این خانه وقتی ، که چشم مادرم رنگ شفق بود

    من و یک سنگرازجنس سکوتم ، تو جرمت ایستادن پای حق بود

    من و فردای من قربان خاکت ، که ما قربانی این خانه بودیم

    تو را بردند اما من که هستم ، که ما هم نسل یک افسانه بودیم

    تو را بردند از این خانه اما ، تمام شهر بویت را گرفته

    ببین بابا بهاران بی تو آمد ، که رنگ آبرویت را گرفته

    تورفتی تاکه بعد ازتودرین شهر ، تمام خانه ها آباد باشن

    (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے این موضوع را پسندید.
    برای من بن بستی وجود نداره چون می دانم یا راهی خواهم ساخت یا راهی خواهم یافت.


    [SIGPIC][/SIGPIC]
    52548072908229554034.png کاربر روبرو از پست مفید Anita.H تشکر کرده است . (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے

  6. #6


    آخرین بازدید
    ۱۳۹۲-۰۴-۱۶ [ 12:54]
    تاریخ عضویت
    -مرداد-۱۳۹۱
    نوشته ها
    1,991
    سپاس
    36
    سپاس شده 292 در 228 پست
    اطلاعات
    Akhmoo Talia
    اندازه فونت
    بچه ها چون بعضی از شعراشون تم سی*یا*سی پررنگی داره، نمیشه قرارشون داد.
    این شعرایی هم که گذاشتم میشه از چند جهت نگاه کرد...من به خاطر روون بودن و زیباییشون گذاشتم...هیچ منظور سی*یا*سی پشتش نیست...
    هوا بارانی است و فصل پاییز
    گلوی آسمان از بغض لبریز
    به سجده آمده ابری که انگار
    شده از داغ تابستانه سرریز
    هوای مدرسه ، بوی الفبا
    صدای زنگ اول، محکم و تیز
    جزای خنده های بی مجوز
    و شادی ها و تفریحات ناچیز
    برای نوجوانی های ما بود
    فرود خشم و تهمت های یکریز
    رسیده اول مهر و درونم
    پر است از لحظه های خاطرانگیز
    کلاس درس خالی مانده از تو
    من و گل های پژمرده سر میز
    هوا، پاییزی و بارانیم من
    درون خشم خود زندانیم من
    چه فردای خوشی را خواب دیدیم
    تمام نقشه ها بر آب دیدیم
    چه دورانی ، چه رویای عبوری
    چه جستن ها به دنبال ظهوری
    من و تو نسل بی پرواز بودیم
    اسیر پنجه های باز بودیم
    هم او بازی که با تیغ سرانگشت
    به پیش چشم های من تو را کشت
    تمام آرزو ها را فنا کرد
    دو دست دوستیمان را جدا کرد
    تو جام شوکران را سر کشیدی
    به نا گه از کنارم پر کشیدی
    به دانه دانه اشک مادرانه
    به آن اندیشه های جاودانه
    به قطره قطره خون عشق سوگند
    به سوز سینه های مانده در بند
    دلم صد پاره شد بر خاک افتاد
    به قلبم از غمت صد چاک افتاد
    بگو، بگو، آنجا که رفتی شاد هستی؟
    در آن سوی حیات آزاد هستی؟
    هوای نوجوانی خاطرت هست؟
    هنوزم عشق میهن در سرت هست؟
    بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست؟
    تبر تقدیر سرو و سبزه ای نیست؟
    کسی دزد شعورت نیست آنجا؟
    تجاوز به غرورت نیست آنجا؟
    خبر از گور های بی نشان هست؟
    صدای زجه های مادران هست؟
    بخوان همدرد من، هم نسل و همراه
    بخوان شعر مرا با حسرت و آه
    دوباره اول مهر است و پاییز
    گلوی آسمان از بغض لبریز
    من و میزی که خالی مانده از تو
    و گل هایی که پژمرده سر میز

    (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے این موضوع را پسندید.
    برای من بن بستی وجود نداره چون می دانم یا راهی خواهم ساخت یا راهی خواهم یافت.


    [SIGPIC][/SIGPIC]
    52548072908229554034.png کاربر روبرو از پست مفید Anita.H تشکر کرده است . (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے

  7. #7


    آخرین بازدید
    ۱۳۹۲-۰۴-۱۶ [ 12:54]
    تاریخ عضویت
    -مرداد-۱۳۹۱
    نوشته ها
    1,991
    سپاس
    36
    سپاس شده 292 در 228 پست
    اطلاعات
    Akhmoo Talia
    اندازه فونت
    من داغ داغم، هوا منفی چارست

    یخ کرده امشب زمین محکوم دارست

    دم کرده ام من، درونم طعم خورشید

    این سوی زندان، زمستان هم بهارست



    ***



    پاک کن از سر خط هر چه نوشتی از درد

    از بلایی که تو را بر سر دنیا آورد

    از طلوعی که به مشرق شده تبعید از شب

    از مداری که به یک سمت کشیدی برگرد



    ***



    زمستان سر زده اینجا، هوا سرد و نفس گیرست

    و در آغاز یک پایان، اگرچه اندکی دیرست

    هوا سرد و تنم سرد و تمام رخت خوابم سرد

    تو در آن سوی دیواری، من اینجا هم اتاق درد

    من از یک شهر مطرودم، که با کفشم هم آغوشست

    و یک پاییز ده ساله، که از یادت فراموشست



    ***



    پاک کن، هیچ شو، از مرز اصولت بگذر

    از تمامی خطوطی که چپاندی در سر

    من به این منحنی گیج زمان خوشبینم

    رنگ کن طرح شبت را کمکی آبی تر



    ***



    جای خوبیست زمین، فکرت اگر بگذارد

    شعر غمگین تو دست از سر شب بردارد

    توی تحریم تمدن، ته این خط بلوغ

    جای خوبیست، اگرچه کمکی کم دارد



    شاید این قهقه ی درد، مجالی باشد

    توی فنجان شبت نقشه ی فالی باشد

    جای سانسور هم آغوشی و عشق و بوسه

    صحنه از جنگ و جنایت همه خالی باشد

    (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے این موضوع را پسندید.
    برای من بن بستی وجود نداره چون می دانم یا راهی خواهم ساخت یا راهی خواهم یافت.


    [SIGPIC][/SIGPIC]
    52548072908229554034.png کاربر روبرو از پست مفید Anita.H تشکر کرده است . (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے

  8. #8


    آخرین بازدید
    ۱۳۹۲-۰۴-۱۶ [ 12:54]
    تاریخ عضویت
    -مرداد-۱۳۹۱
    نوشته ها
    1,991
    سپاس
    36
    سپاس شده 292 در 228 پست
    اطلاعات
    Akhmoo Talia
    اندازه فونت
    ترس نشسته در دلم
    غمزده در نگاه من
    سهم من از زنانگي
    روسري سياه من !
    راز دلم نهان شده
    پشت سر حجاب من
    غرق گناهم ، تو بيا
    باز بشو نقاب من
    روسري سياه من
    سهم من از ستاره ها!
    دور زحل نشسته اي
    در گذر شراره ها
    تير نگاه هرزه ها
    حكم خلاصي كه گرفت
    نوبت حبس تو ومن
    زير گره ها شل وسفت

    روسري سياه من
    بخواب روي شانه ام
    خميده پشت من
    بيا بدون پشتوانه ام
    نقش سپيد غصه ها
    زده به تار موي من
    پود سياه شو ، بيا
    بباف آبروي من
    نجابت شرقي من
    قفل تنيده روي لب !
    بر آفتاب صورتم
    نشسته سايه هاي شب
    سهم من از زنانگي
    روسري سياه من !
    بپيچ دور گردنم
    ببند راه آه من
    ترس نشسته در دلم
    غمزده در نگاه من
    باز بكوب بر سرم
    روسري سياه من !


    این جوابیه ای زیبا هست که به این شعر نه چندان منصفانه داده شده.....

    چادر سیاه من


    عشق نشسته در دلم
    جا شده در نگاه من
    سهم من از طاعت دوست
    این چادر سیاه من
    راز تنم نهان شده
    پشت سر حجاب من
    تنگ در آغوش منی
    این تو شدی شراب من
    بوی خدا می کند
    هر نفسی مست مرا
    ای چادر سیاه من
    لیاقتت هست مرا؟
    تیر نگاه بو الهوس
    باز زدی بر سر سنگ
    آرامش وجود من
    کجا بیابم چون تو رنگ؟
    عشق نشسته در دلم
    جا شده در نگاه من
    تاج سیاه بندگی
    این چادر سیاه من...
    شعر از:ساحل ایرانی

    (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے این موضوع را پسندید.
    برای من بن بستی وجود نداره چون می دانم یا راهی خواهم ساخت یا راهی خواهم یافت.


    [SIGPIC][/SIGPIC]
    52548072908229554034.png کاربر روبرو از پست مفید Anita.H تشکر کرده است . (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے

  9. #9


    آخرین بازدید
    ۱۳۹۲-۰۴-۱۶ [ 12:54]
    تاریخ عضویت
    -مرداد-۱۳۹۱
    نوشته ها
    1,991
    سپاس
    36
    سپاس شده 292 در 228 پست
    اطلاعات
    Akhmoo Talia
    اندازه فونت
    کسی دزد شعورت نیست آنجا
    تجاوز به غرورت نیست آنجا
    من عاشق این یه بیت شعرشم
    به امید اون روزی که دستی که قلم داشت رو قلم نکنن

    (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے این موضوع را پسندید.
    برای من بن بستی وجود نداره چون می دانم یا راهی خواهم ساخت یا راهی خواهم یافت.


    [SIGPIC][/SIGPIC]
    52548072908229554034.png کاربر روبرو از پست مفید Anita.H تشکر کرده است . (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے

  10. #10


    آخرین بازدید
    ۱۳۹۲-۰۴-۱۶ [ 12:54]
    تاریخ عضویت
    -مرداد-۱۳۹۱
    نوشته ها
    1,991
    سپاس
    36
    سپاس شده 292 در 228 پست
    اطلاعات
    Akhmoo Talia
    اندازه فونت
    ویرایش شد

    زير 18 ندارد حق راي چونكه هم كودك است و هم خام است
    هر شعار قشنگ و قلابي,بر سر انتخاب او دام است
    فهم او از سياست احساسي
    دركي از انتخاب برتر نيست
    زير 18 اگر ندارد فهم
    پس چرا مستحق اعدام است؟

    به امید آزاد شدن ایشون

    (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے این موضوع را پسندید.
    برای من بن بستی وجود نداره چون می دانم یا راهی خواهم ساخت یا راهی خواهم یافت.


    [SIGPIC][/SIGPIC]

  11. #11


    قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی من درد مشترکم مرا فریاد کن
    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    -مرداد-۱۳۹۱
    محل سکونت
    انجمن پاییزان
    نوشته ها
    17,976

    ویترین مدال ها و افتخارات

    سپاس
    13,782
    سپاس شده 9,707 در 5,329 پست
    اطلاعات
    Khaste Hamrah aval
    اندازه فونت

    پاسخ : ♥ هیلا صدیقی ♥

    از خاك سكوت آتش فرياد بسازيم
    از خاك سكوت آتش فرياد بسازيم
    ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم ... ما بیشماریم
    از خاك سكوت آتش فرياد بسازيم
    من با تو و ما ميهني آباد بسازيم
    تا سيد ما باشد و ما عاشق ايران
    صد واقعه چون دوم خرداد بسازيم
    انديشه و علم و قلم اسباب بلوغند
    نسلي پر از انديشه آزاد بسازيم
    با پرچم اصلاح بر افراط بتازيم
    منشور برافراشته داد بسازيم
    صدها نفر اين مكتب صدساله نوشتند
    صدهاي دگر با همه آحاد بسازيم
    صد كوه برافراشته در راه نشيند
    ما تيشه‌اي از مكتب فرهاد بسازيم
    اين موج به پا خاسته دريا شود آخر
    دريا شده و ميهني آباد بسازيم


    ویرایش توسط (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے : ۱۳۹۲-۰۵-۱۰ در ساعت 21:26
    Mr.x این موضوع را پسندید.
    از تنهــاییت دلگیــر نبــاش..و هیــچ وقت آن را با کســی قسمت نکــن....
    مردم ایــن شهـــر تــن هــا دادند ..تا تنهـــا نمـــــانند....

    52548072908229554034.png کاربر روبرو از پست مفید (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے تشکر کرده است . Mr.x

  12. #12


    قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی من درد مشترکم مرا فریاد کن
    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    -مرداد-۱۳۹۱
    محل سکونت
    انجمن پاییزان
    نوشته ها
    17,976

    ویترین مدال ها و افتخارات

    سپاس
    13,782
    سپاس شده 9,707 در 5,329 پست
    اطلاعات
    Khaste Hamrah aval
    اندازه فونت

    پاسخ : ♥ هیلا صدیقی ♥

    کلاس درس خالی مانده از تو
    هوا بارانی است و فصل پاییز گلوی آسمان از بغض لبریز
    به سجده آمده ابری که انگار شد ه از داغ تابستانه سر ریز
    هوای مدرسه بوی الفبا صدای زنگ اول محکم و تیز
    جزای خنده های بی مجوز و شادیها و تفریحات ناچیز
    برای نوجوانی ها ی ما بود فرود خشم و تهمت های یکریز
    رسیده اول مهر و درونم پر است از لحظه های خاطرانگیز
    کلاس درس خالی مانده از تو من و گلهای پزمرده سرمیز
    هوا پاییزی و بارانی ام من درون خشم خود زندانی ام من
    چه فردای خوشی را خواب دیدیم تمام نقشه ها بر آب دیدیم
    چه دورانی چه رویای عبوری چه جستن ها به دنبال ظهوری
    من و تو نسل بی پرواز بودیم اسیر پنجه های باز بودیم
    همان بازی که با تیغ سر انگ به پیش چشمهای من تو را کشت
    تمام آرزو ها را فنا کرد دو دست دوستیمان را جدا کرد
    تو جام شوکران را سر کشیدی به ناگه از کنارم پر کشیدی
    به دانه دانه اشک مادرانه به آن اندیشه های جاودانه
    به قطره قطره خون عشق سوگند به سوز سینه های مانده در بند
    دلم صد پاره شد بر خاک افتاد به قلبم از غمت صد چاک افتاد
    بگو ـ بگو آنچا که رفتی شاد هستی؟ در آن سوی حیات آزاد هستی؟
    هوای نوجوانی خاطرت هست؟ هنوزم عشق میهن در سرت هست؟
    بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست ؟ تبر تقدیر سرو و سبزه ای نیست ؟
    کسی دزد شعورت نیست آنجا؟ تجاوز به غرورت نیست آنجا؟
    خبر از گورهای بی نشان هست ؟ صدای زجه های مادران هست؟
    بخوا ن همدرد من هم نسل و همراه بخوان شعر مرا با حسرت و آه
    دوباره اول مهر است و پاییز گلوی آسمان از بغض لبریز
    من و میزی که خالی مانده از تو و گلهایی که پزمرده سر میز


    Mr.x این موضوع را پسندید.
    از تنهــاییت دلگیــر نبــاش..و هیــچ وقت آن را با کســی قسمت نکــن....
    مردم ایــن شهـــر تــن هــا دادند ..تا تنهـــا نمـــــانند....

    52548072908229554034.png کاربر روبرو از پست مفید (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے تشکر کرده است . Mr.x

  13. #13


    قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی من درد مشترکم مرا فریاد کن
    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    -مرداد-۱۳۹۱
    محل سکونت
    انجمن پاییزان
    نوشته ها
    17,976

    ویترین مدال ها و افتخارات

    سپاس
    13,782
    سپاس شده 9,707 در 5,329 پست
    اطلاعات
    Khaste Hamrah aval
    اندازه فونت

    پاسخ : ♥ هیلا صدیقی ♥

    سبز است دوباره
    از خاکم و هم خاک من از جان وتنم نیست
    انگار که این قوم غضب هم وطنم نیست
    اینجا قلم و حرمت و قانون شکستند
    با پرچم بیرنگ بر این خانه نشستند
    پا از قدم مردم این شهر گرفتند
    رای و نفس و حق همه با قهر گرفتند
    شعری که سرودیم به صد حیله ستاندند
    با ساز دروغی همه جا بر همه خواندند
    با دست تبر سینه این باغ دریدند
    مرغان امید از سر هر شاخه پریدند
    بردند از این خاک مصیبت زده نعمت
    این خاک کهن بوم سراسر غم و محنت
    از هیبت تاریخی اش آوار به جا ماند
    یک باغ پر از آفت و بیمار به جا ماند
    از طایفه ی رستم و سهراب و سیاوش
    هیهات که صد مرد عزادار به جا ماند
    از مملکت فلسفه و شعر و شریعت
    جهل و غضب و غفلت و انکار به جا ماند
    دادیم شعار وطنی و نشنیدند
    آواز هر آزاده که بر دار به جا ماند
    دیروز تفنگی به هر آیینه سپردند
    صدها گل نشکفته سر حادثه بردند
    خمپاره و خون بود و شب و درد مداوم
    با لاله و یاس و صنم و سرو مقاوم
    آن دسته که ماندند از آن قافله ها دور
    فرداش از این معرکه بردند غنائم
    امروز تفنگ پدری را در خانه
    بر سینه فرزند گرفتند نشانه
    از خون جگر سرخ شد اینجا رخ مادر
    تب کرد زمین از سر غیرت
    که سراسر فرسود هوای وطن از از بوی خیانت
    از زهر دروغ و طمع و زور و اهانت
    این قوم نکردند به ناموس برادر
    امروز نگاهی که به چشمان امانت
    غافل که تبر خانه ای جز بیشه ندارد
    از جنس درخت است
    ولی ریشه ندارد
    هر چند که باغ از غم پاییز تکیده
    از خون جوانان وطن لاله دمیده
    صد گل به چمن در قدم باغ بهاران
    می روید و صد بوسه دهد بر لب باران
    ققنوس به پا خیزد و با جان هزاره
    پر می کشد از این قفس خون و شراره
    با برف زمین آب شود ظلم و قساوت
    فرداش ببینند که سبز است دوباره


    Mr.x این موضوع را پسندید.
    از تنهــاییت دلگیــر نبــاش..و هیــچ وقت آن را با کســی قسمت نکــن....
    مردم ایــن شهـــر تــن هــا دادند ..تا تنهـــا نمـــــانند....

    52548072908229554034.png کاربر روبرو از پست مفید (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے تشکر کرده است . Mr.x

  14. #14


    قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی من درد مشترکم مرا فریاد کن
    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    -مرداد-۱۳۹۱
    محل سکونت
    انجمن پاییزان
    نوشته ها
    17,976

    ویترین مدال ها و افتخارات

    سپاس
    13,782
    سپاس شده 9,707 در 5,329 پست
    اطلاعات
    Khaste Hamrah aval
    اندازه فونت

    پاسخ : ♥ هیلا صدیقی ♥

    زن ایرانی
    سرزمینم خاک افسونگر دل خاورمیانه
    نام تو تاریخ تو مردان کویت جاودانه
    من زن ایرانی ام ایرانی از جنس تن تو
    هم صبور و هم غیورم طفلی از آبستن تو
    من زن ایرانی ام همسایه و هم نسل شیرین
    خواهر تهمینه و هم قصه ی پوران و پروین
    من زن ایرانی ام اهل تمدن
    زاده پارس مثل دریا می‌خروشم
    من خلیج ‌ام تا ابد فارس
    من زن ایرانی ام یک چشمه شرم ناب دارم
    قد صدها سد سیوند پشت چشمم آب دارم
    من زن ایرانیم می سازمت با خشت جانم
    میزنم تا سقف تو صدها ستون با استخوانم
    من زن ایرانی ام ایرانی از جنس تن تو
    هم صبور و هم غیورم طفلی از آبستن تو




    ویرایش توسط (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے : ۱۳۹۲-۰۵-۱۰ در ساعت 21:57
    Mr.x این موضوع را پسندید.
    از تنهــاییت دلگیــر نبــاش..و هیــچ وقت آن را با کســی قسمت نکــن....
    مردم ایــن شهـــر تــن هــا دادند ..تا تنهـــا نمـــــانند....

    52548072908229554034.png کاربر روبرو از پست مفید (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے تشکر کرده است . Mr.x

  15. #15


    قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی من درد مشترکم مرا فریاد کن
    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    -مرداد-۱۳۹۱
    محل سکونت
    انجمن پاییزان
    نوشته ها
    17,976

    ویترین مدال ها و افتخارات

    سپاس
    13,782
    سپاس شده 9,707 در 5,329 پست
    اطلاعات
    Khaste Hamrah aval
    اندازه فونت

    پاسخ : ♥ هیلا صدیقی ♥

    شعر هایی از هیلا صادقی
    بابا
    ببین بابا کنار قاب عکست ، دوباره رنگ دریا را گرفتم
    دوباره لا به لای خاطراتم ، سراغ بوی بابا را گرفتم
    سراغ خنده های مهربانی ، که بر روی لبت پروانه میشد
    میان سیل نامردی برایم ، فقط آغوش تو مردانه میشد
    غبارخستگیها ر اکه هرشب ، دم در، از نگاهت می تکاندی
    همیشه فکرمیکردم که دردل ، تمام بار دنیا را نشاندی
    دوباره دیر میکردی و شبها ، کنار تخت خوابم می نشستی
    منوتصویریک خواب دروغی ، تو با بوسه غمم را می شکستی
    ترا می دیدم از لای دو چشمم ، که روی صورتت جای ترک بود
    دوباره قصه تردید و باور ، دوباره سهم چشمانت نمک بود
    تو بودی و خیال آسوده بودم ، که تو فکر من و آینده بودی
    تومیگفتی سحرنزدیک اینجاست ، و بر این باورت پاینده بودی
    ببین بابا که حالا از سر ما ، هزار و یک وجب این آب رفته
    از آن وقتی که رفتی چشم تقویم ، به پای راه تو در خواب رفته
    ببین حالا شب و تنهایی و درد ، که چشمان مرا تسخیر کرده
    سحر جامانده پشت این هیاهو ، بگو بابا چرا تأخیر کرده ؟
    شبی در کودکی خوابیدم وصبح ، تمام آرزو ها مرده بودند
    تمام سهم من از کودکی را ، به روی دست بندت برده بودند
    ترا بردند از این خانه وقتی ، که چشم مادرم رنگ شفق بود
    من و یک سنگرازجنس سکوتم ، تو جرمت ایستادن پای حق بود
    من و فردای من قربان خاکت ، که ما قربانی این خانه بودیم
    تو را بردند اما من که هستم ، که ما هم نسل یک افسانه بودیم
    تو را بردند از این خانه اما ، تمام شهر بویت را گرفته
    ببین بابا بهاران بی تو آمد ، که رنگ آبرویت را گرفته
    تورفتی تاکه بعد ازتودرین شهر ، تمام خانه ها آباد باشند
    تمام بچه ها در فکر بازی ، و بابا ها همه آزاد باشند


    Mr.x این موضوع را پسندید.
    از تنهــاییت دلگیــر نبــاش..و هیــچ وقت آن را با کســی قسمت نکــن....
    مردم ایــن شهـــر تــن هــا دادند ..تا تنهـــا نمـــــانند....

    52548072908229554034.png کاربر روبرو از پست مفید (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے تشکر کرده است . Mr.x


 
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

هیلا صدیقی

عکس هیلا صدیقیاشعارهیلا صدیقیهيلا صديقيعکسهای هیلا صدیقیهیلاصدیقیشعر هیلا صدیقیهیلا صدیقی عکسمهدی یراحی با هیلا صدیقی شاعرهیلاعکس هاي جديد هيلاصديقيعکس مو باز هیلا صدیقیعكسهاي هيلا صديقياشعار هلیا صدوقیعکس های هیلا صادقیعکسهای هیلا صدیقی درکنار مهدی یراحیاشعار هیلا صدیقیشعر عاصي بگذار گمان گندم نگاهتهیلا صدیقی و همسرشعکس هیلادفتر شعر هیلا صدیقیجدیدترین عکسهای هیلا صدیقی و همسرشپاک کن هیچ شو از مرز اصولت بگذر از تمامی خطوطی که چپاندی در سرعکس هیلا جگرویدیوی اشعار هیلا صدیقی
SEO Blog

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •